شهادت برازندهترین ردا بر قامت رعنا و استوار آن رهبر شهیدان، حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنهای بود.
از دیروز که ناگهان دلم ریخت، حس کردم دلم میخواهد جانم را برای یک لحظه عمر بیشتر آن یگانهی دوران تقدیم کنم؛ دریغ و افسوس که این حس پر از عشق و دلدادگی، چند ساعت بعد بدل شد به افتادن تمام وجودم در چاه سیاه غم… ای کاش پیش از این مرده بودم و این روز و ساعت را نمیدیدم، روز و ساعتی را که خبر شهادت مظلومانهی مرجع تقلیدم، رهبرم، فرماندهام، سرورم، پدرم، و همه کسم را بشنوم و همچنان زنده باشم! دریغا، ای دریغا، ای دریغا…
شهادت برازندهترین ردا بر قامت رعنا و استوار آن رهبر شهیدان، حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنهای بود. خدا میداند هر گاه به این موضوع فکر میکردم و لیاقت ایشان را درک مینمودم، در دل، خود را نهیب میزدم که مبادا در روز شهادتشان زنده باشم! اما دریغ و درد از این ساعت و این روز…
به هر تقدیر، ما فرزندان این قائد عظیم الشأن بارها با این شهید عزیز پیمان بستهایم که تا آخرین قطرهی خونمان در راه استقرار عدل و عدالت جهانی که به یقین راه اوست، بکوشیم، و به عنایت حقتعالی، بدون تردید لحظهای از این عهد و پیمان عقب ننشینیم…
از خداوند منان و حکیم مسئلت میکنم با ظهور قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و با نابودی جبههی ناحق شیطان، دل مؤمنان و مستضعفین داغدیده، و رزمندگان مخلص و مقتدر جبههی حق را مرهم بگذارد و این درد جانفرسا را تسکین دهد. ان شاءالله














































